حکایت این روزهای ما نیز این گونه چهره مان را می خراشد. تنها راهی که باقی می ماند این است که دانه ها را از خیابان جمع کنی و انبار تا برف زمستان انجماد درونت را در خود حل نکند. عجز و سرخوردگی بزرگ اجتماعی در نسلی که خود را از دست رفته حس نمی کند و در لجن خفه شده است موج می زند. خیال می کنی وقتی هم برای احساست می ماند؟ کجایی افلاطون که ببینی شاعران را به حکومتت راه ندادند؟
این روزها می گذرد ...
آیا
چیزی برای آن روزها می ماند؟
شاید شبی دیگر با شعری بروز شدم.گرگ بیابان خیال می کند اینجا چمنزار است. نه شاعر. اگر چمنزار بود که آواز می خواندم که آواز خر در چمن است که .... .بیا و مرا بدر. شاید خون من چمنزار کند این صحرا. کسی چه می داند؟


