روزهایی است بس سخت و طاقت فرسا. انگار درون زندانی باشی و نتوانی تابش هیچ نوری را به دنیایت ببینی . منی که حتی نور را لمس می کردم حال از دیدن آن عاجزم و ناتوان. ماندن به هر قیمتی خوب نیست و رفتن نیز بدتر. کسی چه می داند شاید برای دیدن آفتاب باید عینک آفتابی داشته باشی و یا باید عینک آفتابی داشته باشی تا آفتاب بیاید. روز می گذرد بی آنکه بدانی ناهار خورده ای یا شام و شب می گذرد بی آنکه یادت باشد حتما قبل از خواب دستشویی بروی و گرنه تمام شب را باید در دریا غوطه ور شوی و تمام صبح را در نگاه عاقل اندر سفیه دیگران .
حکایت این روزهای ما نیز این گونه چهره مان را می خراشد. تنها راهی که باقی می ماند این است که دانه ها را از خیابان جمع کنی و انبار تا برف زمستان انجماد درونت را در خود حل نکند. عجز و سرخوردگی بزرگ اجتماعی در نسلی که خود را از دست رفته حس نمی کند و در لجن خفه شده است موج می زند. خیال می کنی وقتی هم برای احساست می ماند؟ کجایی افلاطون که ببینی شاعران را به حکومتت راه ندادند؟
این روزها می گذرد ...
آیا
چیزی برای آن روزها می ماند؟
شاید شبی دیگر با شعری بروز شدم.گرگ بیابان خیال می کند اینجا چمنزار است. نه شاعر. اگر چمنزار بود که آواز می خواندم که آواز خر در چمن است که .... .بیا و مرا بدر. شاید خون من چمنزار کند این صحرا. کسی چه می داند؟
+ نوشته شده توسط عبدالهادی آرامی در پنجشنبه 30 مهر1388 و ساعت
11:13 |