تبليغاتX
بامداد یلدا
روزهایی است بس سخت و طاقت فرسا. انگار درون زندانی باشی و نتوانی تابش هیچ نوری را به دنیایت ببینی . منی که حتی نور را لمس می کردم حال از دیدن آن عاجزم و ناتوان. ماندن به هر قیمتی خوب نیست و رفتن نیز بدتر. کسی چه می داند شاید برای دیدن آفتاب باید عینک آفتابی داشته باشی و یا باید عینک آفتابی داشته باشی تا آفتاب بیاید. روز می گذرد بی آنکه بدانی ناهار خورده ای یا شام و شب می گذرد بی آنکه یادت باشد حتما قبل از خواب دستشویی بروی و گرنه تمام شب را باید در دریا غوطه ور شوی و تمام صبح را در نگاه عاقل اندر سفیه دیگران .

حکایت این روزهای ما نیز این گونه چهره مان را می خراشد. تنها راهی که باقی می ماند این است که دانه ها را از خیابان جمع کنی و انبار تا برف زمستان انجماد درونت را در خود حل نکند. عجز و سرخوردگی بزرگ اجتماعی در نسلی که خود را از دست رفته حس نمی کند و در لجن خفه شده است موج می زند. خیال می کنی وقتی هم برای احساست می ماند؟ کجایی افلاطون که ببینی شاعران را به حکومتت راه ندادند؟

این روزها می گذرد ...

 آیا

چیزی برای آن روزها می ماند؟   

شاید شبی دیگر با شعری بروز شدم.گرگ بیابان خیال می کند اینجا چمنزار است. نه شاعر. اگر چمنزار بود که آواز می خواندم که آواز خر در چمن است که .... .بیا و مرا بدر. شاید خون من چمنزار کند این صحرا.   کسی چه می داند؟ 

+ نوشته شده توسط عبدالهادی آرامی در پنجشنبه 30 مهر1388 و ساعت 11:13 |
 گیرم که میزنید .

 گیرم که می کشید . 

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟ 

+ نوشته شده توسط عبدالهادی آرامی در جمعه 5 تیر1388 و ساعت 18:16 |
با سلام

از بس آمدنم به تاخیر افتاد یادم رفت . چند ماهی است که نیامدم و سر هم نزدم . دیگر داشت وبلاگ نویسی یادم می رفت که جانی تازه در من دمیده شد. چند روز گذشته را یزد بودم .تجدید خاطراتی بود با دوستانی که 4 سال از بهترین سالهای عمرم را دیدمشان و شناختمشان و برای شادیهایشان خندیدم و غمهایشان را به تلخی گریستم . دوستانی که گستره وسیعی از انسانها را در بر می گرفتند از شاعران و نویسندگاه باشعور و سیاسیون زیرک تا خرخوانهای بی شعوری که سرشان به تنشان نمی ارزید اما این سفر زیبایی دیگری با خود داشت وان هم آشنا شدن با شاعری داستان نویس از دیار خودمان و هم زبان .خدامراد فروهر ، همیشه پیش از آنکه فکر کنی  اتفاق می افتد و چه اتفاق میمونی . انگار سالها بود که در ناخودآگاه خود می شناختمش. عجب آشنایی ژرفی ...  .
این بار دست خالی نیستم و شعری دارم که جدید نیست اما قدیمی هم نیست.


انتظار بعید ارتباط
انتظار بعید سطر به سطر خواندن از رو
در زمانی که می شد ،
می شد
بوی باروت از روسری دختران دلوار شنید
شنید کسی بین مردن مهتاب و آمدن آفتاب:
رئیس علی ،
بیا تپانچه هامان رابرداریم، روبروی شیطان بایستیم
و به هر کسی که روسری سرپولکی ندارد وتنباکو نمی کشد بگوییم :
- صبح بخیر آقا

***
رئیس بازیهایت ، توی دفتر روزنامه ای که قرار است صبح زود اتفاق بیفتد
و پرت شود توی صورت خیابان
دارد کم کم جان می گیرد
آنقدر که
کبودم برای یک تلنگرت
که هی خرده خرده ، خرد می شوم پایت
پای تو که قرار است بعدازظهر های بیابان را برایمان
مثل صبح های گرگ و میش کنی
- عجب صدایی داری پسر

***
نگاهم که لول تفنگ را می خورد
از قول رئیس می گوید
فردا گرگ و میش که شد
می سپاریم به دختران سینه آب و خاک
بیابان خدا را خیابان کنیم
تا دیگر آن اتفاق نامیمون صورت میش هایمان را خرد نکند
                        بیچاره میش های گرگ ندیده
- چقدر گوش دادن به حرفهایت خوب است

***
عریان تر از همه چیزهایی که فکر می کنی
یا رئال نویسی می کنی با پوست گوسفندانت
آنقدر که از روزنه چشمهایت ، تفنگ نمی تواند توپ را بزند
توی دهان مردم های ناشتا نخورده
شیطانی ات میگیرد
چشمک زنان می رقصی
به باد
با باد
در باد
یا می توانی زیر پوست دهات بمانی
رئیس علی هنوز حرفهایی برای بره های جوان دلوار دارد

***
هنوز که هنوز است
این ارتباط گیج مداوم
پهنه جنوب را فرانگرفته می خواهد
برای ایران دختر همسایه تور عروس ببافد
مگر پسران آفتاب مهتاب ندیده مان می گذارند ایران عروسی کند برود  جایی که خدا نمی داند کجاست
فکر کن ، فکر کن
یعنی می شود تمام این روزها از حرفنامه ها بیرون بیاید
و باد ، هرجا دلش خواست
یا هرجا توانست...
بیچاره روسری رنگین دخترک
پولک هایش هدف های تیرهای تپانچه های سرباز های رئیس علی اند.

***
درخت های مقوایی خرمایی عزیز
قل قل قل ،
قلیان دود می شود توی هوایی که می خواهد نماند برای شیطان بازی مردم روستا
فردا ،
خروس خوان که شد 
فکر دیگری برای مردم منتظر چشهامان
 و ایران ،
دختر بزرگ همسایه خواهیم کرد .

+ نوشته شده توسط عبدالهادی آرامی در دوشنبه 12 آذر1386 و ساعت 16:52 |

شعری زاده شده . می خواهم بزرگش کنم . کمکم کنید .

 

از دامنه خيزران هاي وحشي 
                                 سر
                                    از
                                      ير 
                                      مي شوي
بوي تند علف مرده مستت مي کند
حرفي هست ؟
گفتي :
از کدام حرف تازه حرف مي زني ؟
گفتم :
براي ماندن يک صنم ، هزار هزار آب مي ميرد
و صدايت چقدر سفيد بود .


ما تا هزار حرف نزده ، حرف زديم
 تاهزار راه نرفته
تا هزار کار نکرده
و صد هزار شکوفه ، لحظه هاي سبز ما را گريستند .
خاک ،
همان خاک پذيرنده
حالا ديگر فرقي نمي کرد زير پامان بلغزد
يا از غبار خاطرات گنگمان


حالا گنگ روبرويت مي نشينم
صدايت مي زنم
چقدر سفيد مي شوي
شبيه مشت خوردن روي چشمت
که جا خالي نمي دهي و
بله ،
سفيد رنگ قشنگي است
من هم سفيد مي شوم

+ نوشته شده توسط عبدالهادی آرامی در یکشنبه 11 تیر1385 و ساعت 14:26 |
سلام دوستان عزیز . شرمنده از این که چند صباحی است بروز نیستم . با یک کار ویرایش نشده در خدمتتان هستم که امیودارم با نقد های شما ویرایش شود .

در را که باز می کنی
نفست نم می کشد
گرد از روی طاقچه برمی داری
 و می بینی
چقدر بی پدری به در و دیوار اتاقت ماسیده است .
روی لبه میز خم می شوی
پنج نشانه ی یک آدم نظرت را می دزدد.
دزد بی پدر
چقدر همه چیز را سرجاش گذاشت 
و تو شبیه عروسک پشت پرده
خون بر سفیدی ات جاری می شود
و از این تنهایی
خسته می شوی 

چقدر ، چقدرهایم با خون دزد طاقچه بزرگ می شوند
بزرگ و
       بزرگ و
               بزرگتر
آنقدر بزرگ
که مثل خوره می افتد به جانت   
و تمام گردنت را سیاه می کند .
شبیه گردن بند عروسک پشت پرده
که از بس پشت پرده ماند
سفیدی اش خونی شد
حالا
    تو می مانی و
              یک چاقوی دسته کوچک زنجانی
                          که نمی دانی
                           به کدام زخمت باید بزنی
طاقچه ، هنوز
  بوی کهنگی می دهد و
تو در بیست و هشت سالگی ات
گرد می شوی
        و طاقچه را آذین می کنی .
   آنقدر
که قد می کشی تا لبه طاقچه
و از عروسک پشت پرده هم بزرگتر می شوی

حالا ،
     تو می مانی و ...
نه ، تو نمی مانی
می روی و می میری
   و پشت سرت
   زخم زبان پنج آدم
سفیدی ات را خونی می کند .

منتظر نقد و نظرتان هستم .

+ نوشته شده توسط عبدالهادی آرامی در شنبه 16 اردیبهشت1385 و ساعت 16:8 |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar